رفتن به مطلب

کاربر گرامی

به انجمن ناول 98 خوش آمدید

 برای استفاده از تمامی امکانات انجمن باید در انجمن ثبت نام کنید یا وارد شوید.

 

عضویت در 20 ثانیه شما میتونید از تمام امکانات سایت رایگان استفاده کنید.


ریــhan

ساعتی بدهید، زندگی کنم

پست های پیشنهاد شده

ساعتی بدهید، زندگی کنم

نویسنده:ریحانه خدارضا

ژانر: درام، اجتماعی، عاشقانه

نوع: داستان کوتاه

خلاصه: ساعتی به دستش بدهید، شاید بتواند ذره ای طعم زندگی را بچشد، از شوریش خسته شده، زندگیش پر از نمک و فلفل است، به یک بند انگشت شکر هم راضی ست، داستان من راجب اوست، دختری که فرازو فرود زندگیش طعم های خوش را برایش زهر کرده، خودش راهم قلعه ای شیشه ای که با سنگی صغیر می شکند، و روایت گر سختی هاییست که انسان هایی از جنس مردم عادی می شنوند…

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«بسم رب الجلیل، یگانه دلیل بی بدیل، اول العابدین و احسن الخالقین، خداوند متعال.»

می روم خسته و افسرده و زارو سوی منزلگه ویرانهٔ خویش

به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانهٔ خویش

مقدمه:

«بعضی ها می شوند خسته دل و مرده، بعضی ها هم می شوند افسرده، بعضی هاهم نام افسردگی را یدک می کشند که آری ماهم اینگونه ایم! بعضی هاهم می شوند مثل دخترک داستان ما، مردم کارشان بکشد دیوانه هم صدایش می زنند، اما خودش خوب می داند کیست، شاید چهره ساده اش دل هرکسی را نبرد، یا نگاهش کسی را مجنون خود نکند اما… قلبی دارد از جنس لطافت و مهربانی قلبی که دست روزگار برایش بد بلند شدو از آن لطافت فقط ماند یک تکه سنگ بی جان که گهگاهی می تپدو علامت حیاتی از خود به رخ می کشد و همین امید نیمه جان خود را به نمایش می گذارد…اما هیچکس نمی داند او فقط ساعتی می خواهد برای زندگی…»

((تقدیم به مادر عزیز تر از جانم…))

(قسمت اول)

باز هم همان کوچه همیشگی، نگاه سرسریم را نصیب کوچه خرابه روبه روی چشم هایم می کنم، قدم از قدم بر می دارم و می روم به سمت دنیای کوچک خودم، جایی که شاید نشود از دست جیغ و داد های فریده خانوم، همسایه پایینی از ترس سوسک و موش یا صدای هندل موتور پسر تو مخیش یاسر یا از دست اردلان خان، ساقی محل، همسایه طبقه بالا لحظه ای آرامش داشت، اما خب می دانید من اینجا زندگی کرده ام، هنوز هم یاد پدرم برایم اینجا زنده می شود، شاید مرد خوبی نبود ولی… پدرم بود… این را هم بدانید، دلم که برای چهره سبزه، قد بلند و چشم های عسلی مادرم تنگ می شود، آینه قدیمی ته اتاق را نگاه می کنم، یادش بخیر، نامش منیژه بود، همیشه همانجا خودش را میدید به من هم میگفت شبیه خودمی اما من که می دانستم شبیه او نیستم، نه شبیه او، نه شبیه پدرم، پدری که پدری نکرده دار فانی را وداع گفت…من شبیه هیچ کدامشان نبودم. چشم های مشکی رنگم مرا از عسلی چشم های مادر و قهوه ای چشم های پدرم جدا می کرد، پوست سفیدم هیچ سنخیتی با پوست سبزه رنگ مادرو پدرم نداشت، و این وسط فقط کوتاهی قدم به آنها رفته بود! اینهم از خوش شانسی من است دیگر!

به سمت اورین خانه گلی می زوم، در‌چوبیش را باز می کنم و وارد می شوم، همانطور که فکر می کردم یاسر باز هم با موتور خراب همیشگیَش درگیر است، نگاهش که به من میفتد لبخند وحشتناکی می زند که مو به تنم سیخ می کند، شاید فکر کنید ترسو هستم، خوب بهتر است بدانید بله واقعا می ترسم از همه چیز از صداها حتی از رنگ ها هم می ترسم، از آن روز از همه چیز می ترسم، همه چیز… 

دست های بنزینیش را روی صورت سیاه رنگش می کشد، می ایستد و هیکل گنده اش را به نمایش می گذارد تا بیشتر از حالا بترسم و می گوید:

_به به! چشممون به جمال خانوم روشن شد، نمی خوای احیاناً پول وسایلی رو که از سوپر بردی بدی؟

  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاد مغازه کوچکش که حکم هایپر مارکت های بزرگ را برایم داشت میفتم، دوروز پیش بود که به آنجا رفتم و مقداری خرت و پرت یا به قول فریده خانم مادر یاسر ″خنزل پنزل″ خریدم و پولش هم، رفت به حساب همیشگی… همان نسیه خودمان، یاسر نگاه هولناک را به هیکل نحیف و ریزه ام می اندازد و با صدای بلند می گوید:

_من زندگی دارم، اگر امثال تو بخوان پول منو بپیچونن بدبختشون می کنم، حالیت شد؟!

باز هم مثل همیشه دست روی نقطه ضعف گذاشت، نا خواسته یاد همان روز افتادم، زانو هایم خود به خود به سمت پایین کشیده شدو دست هایم روی گوش هایم قرار گرفت، دیگر غیافه یاسر را نمی دیدم، فقط چهره او جلو چشمانم بود، همان مرد، همان لباس ها، همان هیکل درشت همان نعره ها و باز هم ترس همیشگی دامن گیرم می شود، دادو جیغ هایی که ناخواسته می کشم مرا در خلسه افکارم فرو می برد و لحظه آخر صدای یاسر را می شنوم که با صدای بلند خواهرش را صدا می زند:

_فرشته…فرشــــته……

******************

با خالی شدن مایعی سرد روی صورتم از افکار قدیمی دل می کنمو نگاهم را دور  خانه نمور فریده خانم می چرخانم که صدای فرشته بلند می شود:

_گیتی! دختر جون به لبم کردی، وحشت کردم.

گوشه لبش را گاز می گیرد و چادر گلدار را جلو می کشد، نگاهی به چهره ساده و بی آب و تابش می اندازم. جذاب نبود، فقط چهره ای مهربان داشت، چشم های قهوه ای افتاده اش مهربانیش را چند برابر می کرد، لب هایش بی رنگ بودو سفیدی صورتش رنگ پریده تر اش کرده بود،  با تکان دادن دست هایش صدای ″جیرینگ، جیرینگ″ النگو هایش بلند می شود و همین سر دردم را بیشتر می کند،  با مهربانی نگاهش کردم و گفتم:

_فرشته نگران نباش، اتفاقی نیفتاده.

فرشته هم با لحجه ترکیش می گوید:

_یعنی چی هیچی نشده؟ معلوم نیست این داداش گور به گور شدم چه غلطی کرده که اینجوری شدی، منو مامان کلی دعواش کردیم، درضمن توهم نیاز نیست پول نسیه رو بدی ، باشه خواهر؟

دروغ چرا! خوشحال می شوم که مرا خواهر خودش خطاب می کند و می گویم:

_مرسی فرشته که منو خواهر خودت قبول داری.

فرشته لبخندی می زند و می گوید:

_پس می خوای قبول نداشته باشم؟ 

سرم را محکم تکان می دهم و می گویم:

_همیشه منو خواهر خودت بدون.

می خندد و با نازو کرشمه می گوید:

_شرط داره!

ابرو هایم را بالا می اندازم و می گویم:

_چه شرطی؟!

لبخند مرموزی می زند و میگوید:

_می ری‌ شیوا رو برای یاسر خواستگاری کنی؟

چشم هایم از حدقه بیرون می زند و با تعجبی آشکار می گویم:

_واقعا؟!

می گوید؟

_چی واقعا؟!

چشم غره ای نثارش می کنم:

_می گم واقعا یاسر می خواد ازدواج کنه؟!

ایندفعه او چشم هایش را برایم چپ می کند:

_با اجازه شما!

لبخند شیطتنت واری می زنمو می گویم:

_خداروشکر کر

  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*******

(چند ماه بعد)

نگاه خوشحالم را به غیافه معصوم و زیبای شیوا می اندازم چهره شهوت انگیزش در لباس عروس  قدیمی جمیلانه تر به نظر می رسید چشم های خمار سبز رنگش او را از دیگر دختران محل متمایز می کرد، قد بلندی داشت، برعکس من دختر شادی بود، وضعشان نسبت به همسایه های دیگر بهتر بود، حتما می گویید وضع چه کسی می تواند در آن قسمت از شهر تهران که جز خرابه هایی تف ساز از آن چیز دیگری نمانده خوب باشد؟ من هم جوابتان را می گویم… پدر او آبدارچی یک شرکت بزرگ است، مادرش هم خیاطی می کندو پول دو وعده غذا را دارند، اما ما چه! از صبح تا شب پی این و آن می دویم تا حداقل یه وعده غذا را برای خردن پیدا کنیم، آخرش هم که خدا می داند جایی برای خواب پیدا می کنیم یا نه!

نگاهی به اطراف می اندازم و فقط دعا می کنم سقف خانه فریده خانم که حتی جمعیت سه نفره خودش و پسرو دخترش را هم کفاف نمی دادو ریزش می کردو حالا حدود ده نفری در آن جمع بودند پایین نریزد، عاقد که صیغه را می خواند صدای کل کشیدن فرشته بلند می شود، فرصت می کنم نگاهی به او اندازم، لباس براق سبز رنگ و دامن مشکی زیبایی به تن داشت، نو به نظر می رسید برعکس لباس های من، یاسر هم که با آن کت و شلوار سفید رنگش می شود نقل مجلس… شاید برایتان خنده دار باشد، اما برای ما خیلی بیشتر از خیلیست… صدای درب قدیمی خانه بلند می شود، پدر شیوا آقا ادیب با قدم های تند به سمت در می رود تعجب می کنم و نگاهم را دنبالش می کشانم، دست فریده خانم برای باز کردن در می رود که ادیب آقا از او پیشی می گیرد و در را باز می کند، در که باز می شود برعکس تصور مرد عجیبی که تا کنون همانندش را ندیده بودم وارد می شود، همه با تعجب به او نگاه می کنند، کت و شلوار مشکی اتو کشیده اش که تا کنون همانندش را ندیده بودم برق عجیبی می زند و عطر تندش فضای اتقک کوچک فریده خانم را پر می کند، با صدای ادیب آقا فرصت می کنم از خیالاتم دست بکشمو نگاهی به چهره مرد بیاندازم…نه…ام‍…امکان نداشت… این مرد…این مرد خیلی شبیه من بود…خیلی خیلی شبیه من بود…خیلی از قدو قواره کوتاهش گرفته تا چشمان مشکی رنگشو گردی صورتش…دهان باز مانده ام را به زور حرکت می دهم تا حرفی بزنم اما صدایی جز:

_امکان نداره…

از دهانم خارج نمی شود. با شنیدن صدایم سرش را به سمتم بر می گرداند اوهم متعجب می شود از این همه شباهت، انگار تا حالا توجهی به من نکرده بود چون با دیدن حسابی تعجب زده می شود، گوشه لبش بالا می رود و دندان هایش برای حرف زدن از هم جدا می شوند اما صدایی از آنها خارج نمی شود، به جای آن سمفونی چکش مانند دندان هایش مرا متحیر تر می کند…دست هایش‌را باز می کندو محکم‌مرا در آغوش می کشد، می ترسمو جیفی می کشم،

«من حتی او را نمی شناسم، اما او چرا مرا در آغوش کشید چرا گریه کرد، او…او برای من اشک ریخت!… »

تمامی افکاری که آن لحظه احاطه ام کرده بودند را پس می زنمو خودم را از آغوشش بیرون می کشم، سرم برای یک جیغ و داد حسابی تنگ می شود صدایم را توی سرم می اندازم، بی توجه به اطرافم و مراسم می گویم:

_آقای محترم این چه کاریه……

ادیب آقا با چشم های گرد شده می گوید:

_جناب مهندس خیلی خوش اومدید…

مردی که فکر کنم رییس ادیب آقاست با صدای گرفته ای می گوید:

_گیــتی……

از شنیدن اسمم در زبان او کمی می لرزم، با ترس می گویم:

_تو، تو کی هستی؟ اسم منو از کجا می دونی؟

لبخند تلخی می زندو می گوید:

_برادرت گیتی، من برادرتم، خواهر گمشده منی، می فهمی؟

پوزخندی می زنم، رگ لوتی گریم عوت می کند، می گویم:

_من ننه بابام یه بدبختیایی بودن مث اینا که میبینی نه مثل تو که از تیپت معلومه تو چه خانواده ای بزرگ شدی، اونوقت یهو اومدی وایمیستی جلوم میگی برادران خواهر گکشدمی برو آقا خودتو مسخره کن، دیدی یکم شبیتم می خوای خرم کنی؟ من ازوناش نیستم…

فرشته سمتم می آید و بازو هایم را می گیرد، می ترسد باز هم مثل چند ماه پیش شوم…

 

 

  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×