رفتن به مطلب

کاربر گرامی

به انجمن ناول 98 خوش آمدید

 برای استفاده از تمامی امکانات انجمن باید در انجمن ثبت نام کنید یا وارد شوید.

 

عضویت در 20 ثانیه شما میتونید از تمام امکانات سایت رایگان استفاده کنید.


qaZall.ara

داستان کوتاه خدا اینجاست | غزال.آرا کاربر انجمن ناول ۹۸

پست های پیشنهاد شده

به نام خداوند رحمان و رحیم

خدا اینجاست


برای اولین بار بود که پا به همچین مکانی می گذاشتم. همه با نگاهی تاسف بار نگاهم می کردند، و به یک دیگر می گفتند: چقدر بچه هست! 
فکر می کردم ماندنم در آن جا چند ساعتی به طول نمی انجامد و آزاد می شوم. کلافه و عصبی بودم و از انتظار کشیدن خسته. پیش رفتم تا کنار افرادی که ته اتاق؛ روی موکت چرک و پوسیده که ردیف هم به دیوار های خط خطی پراز اشکال مبهم بازداشتگاه تیکه داده و نشسته بودند؛ بنشینم و هم صحبتی پیدا کنم. همه از من استقبال کردند و شروع به گفتن این که هر کس به چه جرمی بازداشت شده! یکی به جرم دزدی، یکی بدهکار بود و هر کس به یک جرمی آن جا بود. وقتی نوبت به من رسید و جرمم را گفتم، همه با تعجب و حیرت نگاهم کردند. مردی که از بقیه مسن تر بود با حالتی طلب کارانه زبان به توبیخم گشود. 

_ اصلا بچه جون تو می فهمی این کاری که کردی چه جرم سنگینی داره؟ 

کمی به مغز خسته ام فشار آوردم، اگر خیلی هم اوضاع ام خراب باشد، از سه چهار سال زندان که بیشتر تجاوز نمی کرد! 

- چیه؟ حکمم زندانه!؟ 

زهر خندی زد و به نشانه تاسف سرش را تکان داد. مرد قوی جثه ای که بازوان عضلانی داشت و سبیل کلفتش از گوشه لب هایش فرا تر رفته بود، با نگاهی خیره و جدی لب زد:

- حکمت اعدامه بچه!

توی ذهنم کلمه اعدام را آنالیز کردم. مگر امکان داشت بخاطر چند گرم جنس کسی را اعدام کنند؟ آدم که نکشته بودم! خندیدم و به تمسخر گرفتم.

- جمع کنید بابا... بچه گیر آوردین؟ اعدام کجا بوده! خیلی بخواد جرمم سنگین باشه سه چهار سالی زندانی می شم همین. 

در همان لحظه سرباز جوانی دریچه کوچک در بازداشتگاه را کنار کشید و صدا زد:

- جاوید همتی... 

بلند شدم و از آنجا بیرون رفتم. ته دلم خوشحال بودم که آزادم می کنند اما وقتی که فهمیدم قرار است به زندان منتقل شوم تا حکمم صادر شود، دنیا روی سرم خراب شد. خیلی کم سن و سال تر از آن حرف ها بودم که بدانم عاقبت این کار چیست! فکر می کردم شوخی می کنند و می خواهند سر کارم بگذارند، اما واقعیت سیلی محکمی بود که به دهانم خورده بود. در عرض چند ماه دادگاهم تشکیل شد و قاضی گفت برای انجام حکم باید چند سالی را زندانی باشم تا به سن قانونی برسم! جرم حمل سی گرم شیشه اعدام بود و از من چیزی بیشتر از صد گرم جنس گرفته بودند. بی اطلاعی از جرم این کار و سن کم هم مانع از اجرای حکم نشد و این آخر کار من بود. مادرم دیگر به ملاقتم نمی آمد آخرین بار با حرف ها و زبان تلخم حسابی دلش را شکسته بودم! نمی خواستم به دیدنم بیاید، نمی خواستم در این وضع مرا ببیند!
روز های نوجوانی و جوانیم پشت میله های سرد و بی روح زندان حرام می شد. استخوان ترکانده بودم و لباس آبی راه راه زندان دیگر به تنم زار نمی زد. جوانی بیست و چند ساله شده بودم که روز های خسته کننده عمرش را به انتظار اعدام سپری می کرد. بندی که در آن بودم همگی یک جرم داشتند و منتظر حکم جدید دادگاه. از مرگ نمی ترسیدم ولی برای گناهی که انجام داده بودم عذاب وجدان داشتم! از روی تخت آهنی دو طبقه ای که تخت بالاییش در اختیار من بود پاهایم را آویزان کردم و به هم سلولیم که روی دیوار خط های موازی می کشید و گذر روز ها را در آن جا ثبت می کرد چشم دوختم. بر خلاف همبندی های دیگرم آرامش خاصی در وجودش بود و روحش از نیرویی قوی تغذیه می شد. همه برای هوا خوری به حیاط رفته بودند و او دوباره کتابش را برداشت که به نماز خانه برود. قفل زبانی که همیشه بسته بود و در خاموشی به سر می برد شکسته شد.

- صبر کن محمد! 

ایستاد و نگاهش به سمت من کشیده شد. 

- تو چکار می کنی که انقدر آرامش داری ! چرا تو مثل بقیه با خودت حرف نمی زنی و همیشه خونسرد و ساکتی؟

تبسم کرد و نگاه عاقل اندرسفیه اش به من دوخته شد.

- دوست داری توام مثل من آرامش بهت برگرده و عذاب وجدان رهات کنه!؟ 

مگر می شد چنین چیزی را نخواست! فقط یک زندانی مثل من می دانست اعدامی که حبس می کشد و روز های ملال آور عمرش را به انتظار اعدام سپری می کند چه عذاب و شکنجه ای می شود. دلت می خواهد تیغ برداری و رگ چشمه حیاتت را بزنی، قبل از این که انتظار برای مرگ جانت را بگیرد! وجودت پراز ترس و یغماست،شب های سردت را به انتظار طلوع خورشید بیدار می نشینی و یا از کابوس وحشتناکی که به جانت افتاده از ترس بیدار می شوی و خودت را خیس می یابی... نیم خیز شدم و چشمان مشتاقم به چشمان سبز کبودش دوید.

- آره می خوام محمد، تو رو به خدا اگر راه چاره ای داری نشونم بده... خیلی خسته شدم از این وضعیت این روزها واسم نمی گذره، ای کاش روز اعدام همین فردا بود و من خلاص می شدم از این عذاب!
- این چه حرفیه دیوانه! امیدت رو از دست نده اونی که اون بالا نشسته خداست. حالا زود باش با من بیا تا بهت بگم باید برای آرامشت چکار کنی!

خدا... وجود خدا که مدت هاست در زندگی خفت بار من جایی نداشت! مدت هاست با کسی که برای نجاتم کاری نکرده بود و مرا در این منجلاب به حال خودم رها کرده بود قهر بودم. مگر چند سال سن داشتم که در این دام افتادم؟ همش شانزده سال... از تخت دوطبقه آهنی با پرشی پایین آمدم و در حالی که دمپایی های پلاستیکیم را روی کاشی های به خاک نشسته راه روی طویل و خفقان آور زندان می کشیدم، با سری افتاده همچون مریدی شانه به شانه محمد به سمت نماز خانه پیش می رفتم.
از روشویی نماز خانه وضو گرفتیم و در گوشه ای نشستیم. محمد کتاب توی دستش را مقابلم گذاشت.

- بیا جاوید جان اینم دلیل آرامش و نجات روح من!

با حرص به کتابی که جملاتی عربی روی جلدش حکاکی شده بود چشم دوختم.

- این چیه محمد؟ تو قرار بود چکار کنی؟ 

او باز هم با آرامشی وصف ناپذیر نگاهم کرد.

- کلام الله مجید جاوید جان...، تو با خدا قهر کردی و وجودش رو از زندگیت پاک کردی، اگه دلت باهاش بود و به هر چیزی که اون واست مقدور کرده راضی بودی حتی مرگ هم نمی تونست به دلت رعب و وحشت بندازه.

با قیافه ای وا رفته و مغموم فقط نگاهش کردم. چیزی در دلم غلیان می کرد! نمی دانستم این چه سرنوشتی بود که برایم رقم خورده بود و حالا با حرف های محمد تلنگری خورده بودم که احساس نفرت در وجودم نسبت به سیاهی دلم ایجاد شده بود.

- جاوید تو خودت می دونی که آخر کارت کجاست مگه نه؟

فقط سرم را به نشانه آره تکان دادم.

- پس بخاطر روز هایی که می تونی از زندگیت بهره ببری کاری کن و خودت رو پیدا کن. تو یه قدم به سمتش برو ببین اون چجوری دوتا قدم به سمتت میاد! وجود تو از سیاهی ها پاک کن داداشم. بیا فقط یه بار امتحان کن اون وقته که می بینی چه بار سنگینی از روی شونه هات برداشته می شه.

حرف هایش آنقدر به دلم نشسته بود که بدون هیچ مقاومتی با او همراهی کردم. روز های بعداز آن هم به نماز خانه رفتیم و من با او هم قرآن خواندن را فرا می گرفتم و هم زخم های دلم را مرحم می گذاشتم. خدا به زندگی تاریک من برگشته بود و من عجیب از این بی خدایی زجر کشیده بودم و حالا می دانستم که بدون وجود او در تاریکی و ظلمات از کثیفی وجود خودم روزی جان می دادم. کم کم تمام قرآن را از بر شده بودم و با صوت قرائت می کردم. کسی که این آرامش و برگشت خدا به زندگیم را مدیون او بودم دادگاهش به جریان افتاد و حکم جدیدی برایش صادر کردند و از زندان ما رفت. اما بعد رفتن او هم خواندن قرآن را ترک نکردم . آوازه قرآن خواندنم بین زندانیان پیچیده بود و طولی نکشید که به گوش مسئولین هم رسیده بود. یک روز اسمم را خواندن و به دفتر مدیر زندان رفتم. بعداز سلام و احوال پرسی گرمی که با من داشت مطلبی را برایم باز گو کرد که کل زندگی مرا زیر و زور کرد. او گفت اگر بتوانم قرآن را حفظ کنم شاید در حکمم تخفیفی ایجاد شود و از حکم چوبه دار نجات یابم. در آن لحظه حسی داشتم که هیچ قدرتی قادر به درک آن نبود. آن منی که در همین لحظه حاضر به مرگ خود بودم و دیگر هیچ باکی نداشتم از مردن، درست در همین لحظه که خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم، نور امیدی از لابه لای ناممکن ها به سرنوشت شوم من تابیده بود و می خواست مرا زنده نگه دارد. 
عزمم را جزم کردم و با این که می دانستم دیگر فرصتی برای من باقی نمانده است در طول یک سال حافظ کل قرآن کریم شدم. پرونده ام به در خواست خود مدیر زندان به مراجع بالا تر فرستاده شد تا در حکمم تجدید نظر شود. اما باز هم رای به اعدام من صادر شد. مسئولینی که مرا می شناختند و از پاکی وجودم و برگشتم به زندگی شرافت مندانه آگاه بودند از حکم اعدام من سخت ناراحت و متاثر شده بودند و من هم به رضای خدایم راضی بودم. به یک چشم بر هم زدن روز اجرای حکم من هم فرا رسید. با ده تا از هم بندی های دیگرم فردا روز اعدام و پایان زندگیم بود. یکی وصیت نامه می نوشت و دیگری از رعب و وحشت آن روز کذایی به تشنج افتاده بود. اما من فقط خودم را با منبع آرامشم تسکین می دادم. ما را آن شب از بقیه جدا کردند و در سلول دیگری قرار دادند. آن شب که فردایش پایان زندگی ما بود به باز گوی درد دل ها و پشیمانی و حسرت هایمان سپری شد. صبح ساعت شش حکم اجرا می شد و من فقط یک ساعت وقت داشتم. سوره ای از قرآن را که برای این روز انتخاب کرده بودم را از حفظ، با صدای بلندی شروع به قرائت کردم تا بقیه هم از شنیدن آن آرام بگیرند. دوباره روی جمله ای که می گفت: ما از رگ گردن به شما نزدیک تریم مکث کردم و آن را بارها و بارها نجوا کردم و خدا را در تک تک تار و پود وجودم و اعضاء و جوارح بدنم احساس کردم. برای اولین بار التماس کردم و با ضجه از او خواستم که نجاتم بدهد. 
روی جایگاهی که قرار بود طناب دار دور گردنمان انداخته شود ایستاده بودیم. چشمانمان را بسته بودند که جایی را نبینیم و شاهد دست و پا زدن یک دیگر نباشیم. صدای گریه های زیادی به گوشم می رسید: مادرم، متهمین در انتظار، مدیر زندان و... نمی شود گفت که آدم در این لحظه چه حالی دارد در لحظه ای که میدانی در دقایقی دیگر جان شیرینت را می گیرند. صدای رئیس زندان باری دیگر به گوشم رسید که با تلفن صحبت می کرد.

- تو رو به خدا... این بچه نباید بمیره... جاوید نه... اون نه... تجدید نظر کنید...

اما بی فایده بود، فرشته ی مرگ مدت ها بود که بر شانه ام نشسته بود. بعداز یک مکث طولانی اعلام اجرای حکم صادر شد و زیر پای اولین متهم خالی شد و پس از آن نوبت به بعدی می رسید. صدای تقلا کردن و جان دادنشان و شکستن مهره گردن و صدایی که از نرده ها ساطع می شد به صراحت به گوشم می رسید و من از ترس قالب تهی کرده بودم. متهم کناریم نیز زیر پایش خالی شد و من آخرین نفر بودم. هر لحظه آماده خالی شدن زیر پایم بودم که ناگهان ریئس زندان تحملش تمام شد و با فریاد بلندی همه چیز متوقف شد.

- نه... جاوید نه... اون نباید بمیره دست نگه دارید.

جلادی که زیر پایمان را خالی می کرد دست نگه داشت و من تنها آن بالا مانده بودم. نمی دانستم چه اتفاقی رخ می دهد و بر سر من چه می آید. باری دیگر صدای رئیس زندان به گوشم رسید که با تلفن حرف می زد:

- من اجازه اعدام شدن جاوید رو نمی دم اگر می خواید خودتون پاشید بیاین این جا و حکم رو اجرا کنید عواقبش هر چیزی که باشه می پذیرم ولی حکم اعدام رو برای جاوید همتی اجرا نمی کنم. 

نزدیک به نیم ساعت شده بود که آنجا به انتظار سرنوشتم ایستاده بودم و در دلم شوری بود که می توانست خودش جانم را بگیرد. همگی مستاصل شده بودند و چشم به دهان رئیس زندان دوخته که آخر چه تصمیمی می گیرد. و در همین لحظه که همه چیز رای به اعدام من داده بود عوض شد و ورق این بازی برگشت خورد. تلفن به صدا در آمد و حکم اعدام من به حبس ابد تغییر یافت.
نمی توان گفت که چه حالی داشتم، اشک بود که می بارید و زانوانی که تحمل وزن بدنم را نداشت. همگی خوشحال شده بودند و من سجده شکر به جای می آوردم. اشک شوق از چشمان همگی روان شده بود و یکی در میان در آغوششان کشیده می شدم. 
بعد از آن همه وجودم و زندگیم وقف خدا شد و در زندان مکتبی گذاشتم که به زندانیان قرآن بیاموزم و مسیر زندگیشان را با این کتاب الهی عوض کنم. و این سر لوحه ای بود برای باقی تمام عمری که به واسطه آن حیاتی دوباره گرفته بود: و ما از رگ گردن به شما نزدیک تریم. 

برگرفته از یک داستان واقعی

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×